X
تبلیغات
اون که دوست داره هیچ موقع تنهات نمیزاره.

درد و دل

می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟
 
از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک،
مجبور به زیستن هستم.
 
از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟
از چه بنویسم؟
 
از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟
 
ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.
 
از چه بنویسم؟
از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟
 
شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،
دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.
 
شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم
به نوعی گناهکاری شناخته شدم.
 
نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید،
یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.
 
که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی...
امّا هیهات.... که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی...
از من بریدی و از این آشیان پریدی...


 

نوشته شده توسط مهرشاد در سوم بهمن 1391 ساعت 9:3 موضوع | لینک ثابت


دلم برات تنگه عزیز...

بــارانـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـے ام

دلــم چتـــرے مےخواهـــد

از جنــس دســتهاے تــــ ــــو ...

 

چه بی تفــــــــاوت زندگــــــــی می کنی

بی آنــــــــکه بدانـــــــی

در گوشـــــــه ای از دنیــــــــــا

تمـــامــــ دنیـــــــــایــــــــم شـده ای ...

 

بلافاصله پس از مرگم

مرا به خاک نسپارید ...

او عادت دارد

دیر بیاید ...!!!

 

با احتیاط بخوانید...

سطح متن ها" لغزنده" ست

بس که من......

سطر به سطر " باریدم" و نوشتم....!!!

 

بیا و پیدایم کن ...

گم شده ام ميان دلي كه هزار دل شده ...

 

دگر تنها نیستم...

مدتیست با تو در خودم زندگی میکنم...


 

نوشته شده توسط مهرشاد در بیست و سوم دی 1391 ساعت 15:36 موضوع | لینک ثابت


یادت را ازمن نگیر...

يــــــادت را از مـــــن نــــگـيـــــر ؛
بــــــگذار مـــــن هـــم مــــثل سهــــــراب بــــــگويـــــم

" دلــــــخوشـــــي ها " کــــــم نـــــيـــــســـت
...!

 

 

قـول داده ام....
گــاهـــے،هـــر از گـــاهـــے
فانـوس یـادت را بـے چـراغ و چـلـچـله
روشـن کـنـم
خیالت راحت، مـــن ھمان مــنـم
هـنوز هـم در ایـن شـبـهاے
بے خـواب و بـے خاطـرہ
میـان ایـن کـوچـه هـاے تـاریـک پـرسـہ مـیـزنـم
امـا بـه هـیـچ
سـتاره ی دیـگری سـلام نـخـواهـم کـرد
خیـالت راحــت......

 

 

ســـایـــﮧ خاطراتـَتـــــ ..

سَنگــینــے میـــڪــند بر هُجـــومـِ لــَــحظــــﮧ هـــایم

لَحظـــﮧ ــهایـــے ڪـﮧ پُـــر از نـَبودنـتــــ شُـــــد ـﮧ

 

 

نســــــــل "من" ...

نسلی است ...


که غـــــــــرق در
"معشـــــــــــوقه هــــــــای خیــــالــــــــــی" ...
پیــــــــــــر می شــــــــــود ...!!!

 

 

جز حروف نام تو


تمام حرف ها


اضافه اند …

 

 

 

دیـگـران مـیـپـرسـنـد:

بـــیـــداری؟

آری بـی"دار"م...

چرا که اگر "دار"ی داشـتــم

یا قالی زندگیم را خود میبافتم...

یا زنــدگــیــم را به "دار" می آویـخـتـم

و خلاص

پــس بــی"دار"بــی "دار"م...

 

 

زندگی همین است
انتظار یه آغوش بی منت
یه بوسۀ بی عادت
یه دوستت دارم بی علت
باور کن ...
... زندگی همین دوست داشتنهای ساده ست

 

 

من می دانم

این یادگاری های روی قلبم

آهِ همان درختیست
...
که وقتی

روی تنه اش می نوشتی

بی تو هرگز


 

 

سکوت کرد

ادعایی ندارم که عاشق بودنم را

به دنیا ثابت کنم!
همین که تو بدانی کافی است!

 

 

آرزوهایم هوایی میشوند ...


به باد میروند ...


دود میشنود ...


حس میکنم معتاد حسرت هایم شده ام . . . !

  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  •  
  • هـنـوز هـم گـاهی

  • بی آنکـه بـخـواهَمْ... دلـتـَنـگـت می شَـوَم...

  • دلـتـنـگِ بـودنَـتْ...... ­..

  • حـَتـی هـَمـان بــودنِ کمْ رنـگـت...

  • خـیـلی وقْـت بـود کـه دلـَم می خـواست بـگویـم

  • ... دوسـتـَتْ دارَم........
  • تــــو که غَـریـبـه نیــستـی  فهیمه

  • دیــگر نـمی توانم خودم را به آن راهی که

  • نمی دانـم کـجـاسـت بــــزنـــم...
  • دلــم هـمـان راهیـ را می خـواهـد

  • که تـو در امــتـدادش ایـستــاده بـــاشی.
  • هــمـانْ تـمـامِ راه هـایی کـه می گـویـنـد به

  • عشق
  • خــتـــم می شــود...

 

 

خدایـــــــــــــــــــــــــــاهمه از تو می خواهند
بدهی
اما من از تو می خواهم بگیری

"خستگــــــــــی،دلتنــــــــــــــــــــــــــگی، و غصـــــــــــــــه ها
را از لحظه
لحظه های روزگار اونی که دوسش دارم
......!

 

 

وقتی‌ میشکنم …….
خوب نگاهم کن ..
شاید روزی ..
به دنبال تکه‌هایم بگردی

 

..

آرامتر تكانش دهيد...
مرگ مغزي شده...
بايد زودتر دفن شود...
چيزي براي اهدا هم ندارد...
احساسم است...
...

تا همين ديروز زنده بود...
خودم ديدم...
كسي لهش كرد و رفت..! ...

 

 

اینجا همه یا , سنگ میفروشند !
یا , سنگ میزنند !
یا , سنگ می اندازند !
یا , سنگ دل اند !
...یا نگاهشان سنگین !

مانده ام با این دل بلورین اینجا چه میکنم

خدایا تو کمکم کن توکه اشکای شب و روزمو میبینی...زندگیم اون بود که گرفتیش...


 

نوشته شده توسط مهرشاد در بیستم دی 1391 ساعت 1:57 موضوع فقط برای عشقم... | لینک ثابت


چه ساده عاشقت شدم بی وفا...

                                       چه ساده بودم وقتی دلم گفت:او

چه ساده بودم وقتی نگاه تو مرا جذب کرد

چه ساده وقتی فکر ميکردم فقط مرا داری

چه ساده بودم وقتی گفتی ميروی

ولی من باور نکردم

چه ساده بودم وقتی همه حرفهايت را شوخی کودکانه ای بيش حساب نکردم

چه ساده بودم وقتی که همه اشتباهاتت را به پای خودم نوشتم


 

نوشته شده توسط مهرشاد در بیستم دی 1391 ساعت 1:28 موضوع فقط برای عشقم... | لینک ثابت


قاصدک...

من که یاری ندارم

چشم انتظاری ندارم

 قاصدک برو برو که با  تو کاری ندارم

قاصدک به چشم من                   غصه ی یک دردی برو 

  میدونم برای من خبر نیاوردی برو

توی هفتا آسمون من یه ستاره ندارم

کسی که عشقه منو به یاد بیاره ندارم

ندارم دلی که یک لحظه به یادم بزنه

ندارم هیچ کسی رو که فک کنی یار منه

قاصدک برو برو که با تو کاری ندارم

من که یاری ندارم چشم انتظاری ندارم

.

.

.

.

خیلی وقته اونی که براش میمردم دیگه نیست

قاصدک ها رو به یادش میشمردم دیگه نیست

خیلی وقته که دارم با تنهایی سر میکنم

همه ی قاصدک های شهرو  پر پر میکنم

قاصدک برو برو

قاصدک برو برو که با  تو کاری ندارم

چشم انتظاری ندارم


قاصدک برو بهش بگو حاله منو...


 

نوشته شده توسط مهرشاد در بیستم دی 1391 ساعت 1:15 موضوع فقط برای عشقم... | لینک ثابت


دوباره اومدم با یه دل شکسته سلام...

 

بلبلیم در باغ هستی ومحکومم به تنهایی ،انگار از همون اول سرشتم را با تنهایی عجین ساخته اند .بلبلیم که بالهایم را تقدیر بسته ویارای پرواز ندارم .دراین باغ هستی همه چیز مهیا هست اما پرتو سکوت برجانم سایه افکنده ونغمه ی آوازم را بیصدا کرده است... فکر نکنید از همون اول اینچنین بودم .نه ؟! مرا یاری بود وفادار که زیبایی وجودش باعث میشد چنان نغمه ی مستا نه ای بسرایم که تمام بلبلان این باغ به حالم حسرت بخورند وچنان شور وچنان شیدایی داشتم که تمام باغ هستی از نغمه ی عاشقانه ی من به وجد می آمد وشراب عشق را به من هدیه می داد ومست مستم می کرد .آن زمانها در کنار یار زیبا ودلفریبم بر فراز آسمان قرمز عشق پرواز می کردم ودنیازیر بالهای من به اندازه ای کوچک وخوار بود که حرفی برای گفتن نداشت .....
ولی افسوس وصد افسوس که این خوشبختی دیری نپایید وسایه ی غم بروجود من پرتو افکند همه چیز از زمانی شروع شد که یار نازنینم مرا ترک کرد وعزم باغی دیگر کرد .
هر چه برایش التماس کردم سودی نداشت تصمیمش را گرفته بود.
او رفت ومرا در حسرت دیدارش اینچنین غمگین کرد. از آن زمان دیگر باغ دلم پژمرد وهیچ گلی درآن نرویید.چون هر گلی در باغ دل من نمی رویید .شاید عیب من هم این باشد.چه می شود کرد سرنوشت منهم اینچنین بود که تنها بمانم ودرحسرت دیدارش بسوزم وبمیرم .
بدون او این باغ چه ارزشی داشت ؟ چه ارزشی دارد در باغ زیبا وقشنگی زندگی کنی وهمه چیز برایت مهیا باشد اما دلت خوش نباشد؟ کسی که دلش شادی نداشته باشد در بهشت هم زندگی کند بهشت برایش عین جهنم هست.در این باغ هستی تنها یک گل بود که من برایش میمردم گل های دیگر در نظرم رنگ وبویی نداشتند .شاید اگر از روز اول ندیده بودمش میشد. اما دیگر نمی شود ..دیگر اگر درمیان باغی از گل های شقایق هم زندگی بکنم دلم دیگر آن شور وشیدایی را ندارد .آری دیگر دلشده ی هیچ گلی نمی شوم که هیچ !!از دیگر گلها هم بیزار شده ام واز همه ی آنها دوری می جویم .
خدایا خداوندا مرا دراین باغ زیبا رها کرده ورفته او مرا دیگر نمی خواهد .بدون او چگونه می توانم زنده بمانم ونغمه ی عاشقانه بسازم ؟او غذای روح من بود.او تمام دلخوشی من بود .حتی اگر گلی از باغ وجودش نمی چیدم باز شیدایش بودم دلم خوش بود که دلبر نازنینم کنارم هست .او عاشقی اسیر چون مرا به بلبلی از باغ دیگر فروخت .او مرا زنده زنده به خاک سپرد .او اشک هایم را ندید که چگونه از چشمانم می غلطید وبه زمین می ریخت وبا هر ریختن اشک من زمین نیز غمگین شده واز غمگینی اش دیگر کائنات غمگین می شدند. حتی آن سنگ پنهان در زیر بوته ها نیز به حال من گریه می کند حتی آن درخت پیر که شاهد شیدایی من بود ناله سر می دهد وآن کبوتری که که به صدای نغمه ی عاشقانه ی من می رقصید دیگر خوشحال نیست وپر هایش دیگر شوق پرواز ندارند .
آری بعد از رفتنش روزگارم اینچنین است .کارم شده غصه وماتم روحم از جسمم جدا شده وبا من به قهر است دیگر مرده ای هستم متحرک که نه روحی دارد ونه احساسی.
اینجا هستم تا وجودم نیز ذره ذره آب شود و بمیرم .فقط یک آرزو درقلبم دارم وآن اینست که وقت مردنم دلبرم به کنارم باشد ولحظه ی آخر وقتی سربه روی شانه هایش گذاشتم
بمیرم .فقط همین....دیگر آرزویی ندارم .خدایا کمکم کن به کائناتت بسپار مرایاری کنند تا عشقم را بیابم وبعد بمیرم .به باد صبا بسپار که برایم نشانی از آن یار نازنینم بیاورد و
برایش پیغام ببرد که من در پیچ آخر زندگی منتظرش هستم خدایا کمکم کن تا آخرین وداع را با او بکنم .خدایا اگر اینجا در این باغ بدون دیدن رویش بمیرم ؟بدون اینکه سرم بر روی شانه هایش باشد؟دیگر در آن دنیا نیز آرامشی نخواهم داشت. دیگر شور وشیدایی من که همه جا زبا نزدآدم وعالم بود به یاد فراموشی خواهد رفت .
خدایا کمکم کن دیگر همه ی امیدم به تو هست مرا نا امید از درگاهت نران .نذار دشمنانم به حالم بخندن واینگونه خوار وذلیل این باغ هستی را ترک کنم .
اگر آن دلبرده ام لحظه ی آخر کنارم باشدوآخرین جرعه ی مستی را پیش او سر بکشم باز عاشقانه میمیرم .
آری عاشقانه، باز آخرین نغمه ی زندگی ام را که فقط برای او ساخته ام می خوانم وپیش او باغ هستی را وداع می گویم .خدایا کمکم کن دیگر نفس هایم به شماره افتادند وبه سختی نفس می کشم .من هنوزمنتظرم ، آری منتظرم تا بیاید وکلبه ی حزین دلم را با آمدنش روشن وخوشحال کند ومهر سکوت را از لبم بردارد تا آخرین شعر شیدایی را
برایش بسرایم و سرم را بر روی شانه هایش نهاده عاشقانه وداع کنم .

خدایا اون ترکم کرد ولی من به یاد اون زندگی میکنم تو کمکم کن ای خدا....خدایا یا برگرده یا

منو...عاشقتم پی شی جونم


 

نوشته شده توسط مهرشاد در بیستم شهریور 1391 ساعت 13:7 موضوع عکس عاشقانه همراه متن | لینک ثابت


هیچ کس درکم نکرد...

 

در این دنیا که سکوت بلند ترین فریاد آن است

من همچنان در تکاپوی جرعه ای محبت به دنبال قطره ای آرامشم.

نمی دانم چگونه به آنها برسم.

حس می کنم هیچ وقت طعمش را نچشیده ام

حس میکنم هیچ گاه لمسش نکرده ام.

چرا دنیا اینگونه شده است که برای چشیدن جرعه ای محبت

 باید به تمنای بعضی از این انسانها که قلبشان همانند قلب مترسک از سنگ است بیفتیم؟

چه کنم؟ آه ای خدای من! تو که مهربانی! تو که پادشاه مهربانی و محبتی!

نمیدانم چگونه بوده چگونه هست و چگونه خواهد شد

فقط می دانم که تشنه ام و چشمه محبتی نمی یابم تا از آن بنوشم وسیراب شوم.

روزگار باید همان روزگاری باشد که بوده

همان روزگاری که آسمان با تمام مهر و محبتش ستاره ها را در آن سردی شب

در آغوش گرمش می فشرد

روزگاری که باد با نسیمی ملایم و دلنشین زلف های بید مجنون را

در پشت باغ متروکه ای با احتیاط شانه می زد

تا مبادا با صدای آه کشیدنش شاپرک هایی که

زیر سایه اش لانه دارند خوابشان آشفته شود

همان روزگاری که با تمام ظلمتش،با روزنه های سفید و پر نور

بیانگر امید دردل تاریکی بود

 شاید هم بخاطر همین است که فراموش شده است .

چشمانم را لحظه ای می بندم .

حس می کنم همانند قطره ای باران از ابری رها شده ام و لحظه شماری میکنم

تا کی به آن اقیانوس که رنگ آبی اش نشانه ای از آرامش ابدی دارد فرود آیم و…..

 


 

نوشته شده توسط مهرشاد در بیستم شهریور 1391 ساعت 13:5 موضوع مطالب عاشقانه(دل نوشته) | لینک ثابت


دیگه دوست ندارم حیف عشقم/ خدانگهدار ...

 

زندگی آرام است ، مثل آرامش یک خواب بلند .

زندگی شیرین است ، مثل شیرینی یک روز قشنگ .

زندگی رویایی است ، مثل رویای یک کودک ناز .

زندگی زیباییست ، مثل زیبایی یک غنچه ی باز .

زندگی تک تک این ساعتهاست ، زندگی چرخش این عقربه هاست

زندگی راز دل مادر من ، زندگی پینه دست پدر است، زندگی مثل زمان درگذر است....

به چه می خندی تو؟

به مفهوم غم انگیز جدایی ، به چه چیز؟

به شکست دل من یا به پیروزی خویش؟ به چه می خندی تو؟

به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد ؟!

یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟

به چه می خندی تو؟

به دل ساده من میخندی که دگر تا ابد به فکر خود نیست؟

( خنده دار است بخند که دیگه دوست ندارم خداحافظ واسه همیشه)


 

نوشته شده توسط مهرشاد در بیستم شهریور 1391 ساعت 13:0 موضوع مطالب عاشقانه(دل نوشته) | لینک ثابت


تو به من کردی خیانت...روز دیدار به قیامت

تو رفته اي و باز هم

                          من و سكوت و انتظار

و لحظه هاي بي تپش

                         و يك نگاه بي قرار

تو رفته اي و باز هم

                         من و غم نگفته ها

و بغض مانده در گلو

                         و گريه هاي بي صدا

تو رفته اي و باز هم

                        من و شبان بي فروغ

و اشك هاي نا شكيب

                        و اين زمانه دروغ

تو رفته اي و باز هم

                       من و خيال بودنت

و ياد روزهاي خوب

                     و حسرت نبودنت


نفرین به عشق و سادگی من.که اینگونه مرا نابود کرد.یکی نیست جواب این دل شکسته ی منو بده..آهای خدا تو چیزی بگو بغض داره خفم میکنه ...اینه جواب عشق؟؟ رفتن و با یکی دیگه بودن؟؟

یکی جوابمو بده؟ واقعا اینه جواب عشق و صداقت...خیانتتتتتتتتتتت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


 

نوشته شده توسط مهرشاد در بیستم شهریور 1391 ساعت 11:51 موضوع مطالب عاشقانه(دل نوشته) | لینک ثابت


خدانگهدار

پس از مرگ ، بر گورم بيا ، مبادا از گورستان خاموش شهر وحشت كني ،

 

 آنجا در زير خاك قلبي آرام خفته است ، آنجا چشماني در انتظار تو بيهوده

 

نهفته است ، آنجا اشك واحساس با هم آميخته است ، پس از مرگ من اگر

 

كسي را ديدي كه شبيه من بود مرا به ياد بياور ، اگر شمعي را ديدي به ياد

 

من باش ، اگر ترانه اي سرودي كه زيبا و غم انگيز بود به ياد من آن را زمزمه

 

 كن ،آری عشقم مرا به یاد بیار که به جرم عاشقی اینگونه سوختم.  آري نفسم  پس از مرگ بر

 

گورم بيا ، و علفهاي هرز را از گورم دور كن

 

، خاك سرد گورم را بر سينه ات بفشار كه قلب من تپش قلب تو را احساس خواهد كرد .....

 

تا ابد چشمی در زیره خاک منتظرت میمونه دوستت دارم میدونم که میدونی خدانگهدار عشقم....


شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم

 

خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم

 

خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم

 

در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم

 

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد

 

و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد

 

چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟

 

چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟

 

خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی

 

خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی

 

خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم

 

خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!!

 

خیلی ها نفرین میکنن ... تلافی میکنن... اما نه ... نفرین من ...

 الهی اونی که دوستش داری تنهات نذاره ...

تلافی من .... میرم تا به اون برسی ...

سره راهت نباشم ... راستی ... قد من

دوست داره ...؟رفتی و من هنوز چشم به راحتم...


 

نوشته شده توسط مهرشاد در چهارم تیر 1390 ساعت 0:52 موضوع مطالب عاشقانه(دل نوشته) | لینک ثابت


دلتنگی...

 

برایت قصری از احساس خواهم ساخت

برایت جامه‌ای از یاس و از الماس خواهم ساخت

بیا برگرد ویرانم

دلم آن‌جاست می‌دانی

دلت این‌جاست می‌دانم

تو ای زیباترین آغاز یک تردید

یکی دارد برایت شعر می‌خواند

یکی در اوج یک اندوه

                              این‌جا

                                           پشت این دروازه‌های بسته‌ی امید می‌ماند

بیا برگرد من این‌جا

به جرم عاشقی بر دار خواهم شد

بیا برگرد، من این‌جا

ز سوی زندگی انکار خواهم شد

بیا برگرد، من با تو

نوای زندگی را ساز خواهم کرد

بیا برگرد، من با تو

به اوج کهکشان پرواز خواهم کرد

بیا برگرد، من این‌جا

تن ِ ویرانه را آباد خواهم کرد

بیا برگرد، من این‌جا

تمام بغضهای کهنه را

فریاد خواهم کرد

بیا برگرد ویرانم

دلم آن‌جاست می‌دانی

دلت این‌جاست می‌دانم

بیا برگرد ویرانم

و می‌دانی که می‌دانم

که گفتی تا قیامت عاشق و آشفته می‌مانم

بیا...

         برگرد...

                        ویرانم ...


 

نوشته شده توسط مهرشاد در بیست و چهارم خرداد 1390 ساعت 20:4 موضوع | لینک ثابت


برای تو مینویسم تا بدونی دلم برات تنگ شده...

به نام خدایی که غفور است و رحیم                               زندگی بی تو عذابی است وخیم

تقدیم به امید زندگانی ام، تقدیم به شکوه شب و شکوه مهتاب، تقدیم به اشکهای سوزان روی کوه گونه هایت ، تقدیم به خنده های دلنشینت و نگاه های پنهانت .

تقدیم به تو ای خیال من                               ای آسمان قلبم و ای سرچشمه ی الهام من

                          تقدیم به تو ای محبوب ترین قلبم.

تقدیم به تو که یادت از فکر من ، عشقت در قلب من ، و نگاهت همیشه در ذهن من ماندگار و عطر مهربانیت همیشه در وجودم جاریست .

میدانی که طاقت دوری از تو را ندارم ولی جدایی با تو را دوست دارم.

                                                       می دانی چرا؟

چون با اینکه جدایی از تو بسی برایم دشواراست ولی در عین حال دلپذیرهم هست ، زیرا به خاطر تو دلتنگی به سراغم می آید .

پس بدان که دل تنگی ها هم بخاطر تو دوست دارم و تو از حال من خبر نداری .

بنابراین:

              هر که می خواهد من و تو ما نشویم مرگش باد و خانه اش ویران.

ای عشق من ، ای عزیزترینم:

                چه خوب شد که به دنیا آمدی و چه خوب شد که دنیای من  شدی .     

 پس:    

        برای من بمان و بدان که هیچ چیز با ارزشتر از عشق نیست و بزرگترین ویژگی عشق بخشایش است.

بنابراین:

           قلبم را که لبریز از عشق است به تو تقدیم می کنم :

 


 

نوشته شده توسط مهرشاد در بیست و یکم خرداد 1390 ساعت 16:39 موضوع | لینک ثابت


تنهاییم پراز یاد و خاطره عشقه...

 

دلتنگی چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا
چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من
نيستي؟؟ آره! خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با
مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري
هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره! تو قلب
من....براي همينه كه هميشه با مني.. . براي همينه كه
حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه
ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ
ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه
نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس
عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست
ميشم...مست از عطرت. صداي مهربونت رو
ميشنوم ...و آخر همه ی اينا...به يه چيز ميرسم.....به
عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف
ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس
ميكنم..اونوقت ديگه تنها نيستم...



حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين
تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي
نيست...پر از ياد عشقه یاده ... پر از اشكهاي گرم عاشقونست..


 

نوشته شده توسط مهرشاد در بیست و هشتم اردیبهشت 1390 ساعت 14:29 موضوع مطالب عاشقانه(دل نوشته) | لینک ثابت


ترکم نکن ای عشق من...

 

ترکم مکن ای عشق من بی همزبانم

تنها تو یی ای نازنین آرام جانم

اینجا کسی در سینه اش رویا ندارد

دل را سپردن تا ابد معنا ندارد

سر در گریبانم کسی هم درد من نیست

از عشق جز آلودگی چیزی ندیدم

از فصل های دوستی من دل بریدم

این زندگی دیگر سرو سامان ندارد

دیگر به عشق من کسی ایمان ندارد

دیگر نمی داند که را باید صدا زد

این قلب را تا کی به طوفان بلا زد

من باغبان فصل های انتظارم

تو خوب می دانی من اینجا بی قرارم

 



 

نوشته شده توسط مهرشاد در بیست و سوم اردیبهشت 1390 ساعت 18:59 موضوع مطالب عاشقانه(دل نوشته) | لینک ثابت


دلم تنگ شده واست عزیزم

 

دیدی که با گریه من بغض دلم وا نمیشه


شرح پریشونی من . تو قصه پیدا نمیشه

من توی دنیای دیگه . اون دل تو جای دیگه


با تو یه دیوونه میشم . بی تو یه رسوای دیگه


فرصت زندگیم نیست پشت درای بسته

پر زدن آرزومه با این پرای بسته

من اگه بی تو باشم . کار دلم تمومه

از تو میخوام بپرسم . راه فرار کدومه؟


میدونی شکسته است دل من

به غم تو بسته است دل من


پر زدن آرزوم شده . عشق میتونه این پنجره ها رو وا کنه

وای اگه دل پر بکشه . با تو بیاد منو تو قفس رها کنه

سر میزاری رو قلبم . میشمری ضربه هاشو


دل تپش از تو داره . حس میکنی وفاشو

حس میکنی چه خسته ام پشت درای بسته

فرصت زندگی نیست با این پرای بسته


میدونی شکسته است دل من


به غم تو بسته است دل من

 

 


 

نوشته شده توسط مهرشاد در بیستم اردیبهشت 1390 ساعت 18:48 موضوع | لینک ثابت


یه بار دیگه دیدنت آرزومه

به روی قاب عکست ، غبار غم نشسته

 

همینه که بغض من ، به خاطرت شکسته

 

دیدن روی ماهت ، این آرزو محاله

 

تو رو دوباره دیدن ، برای من خیاله

 

از وقتی پر کشیدی ، به آسمون رسیدی

 

برای من هر چی غم ، تو دنیا بود خریدی

 

حالا من و لحظه ها ، به انتظار می شینیم

 

تا فصل پرواز من ، همدیگر رو ببینیم

 

هنوز هوای خونه ، بوی صفاتو داره

 

گل های یاس باغچه ، عطرت رو کم میاره

 

تو خلوت شبونه ، برات دعا می کنم

 

برای دیدن تو ، خدا خدا می کنم

 

خدا خدا می کنم ، خدا خدا می کنم



 

نوشته شده توسط مهرشاد در هجدهم اردیبهشت 1390 ساعت 20:21 موضوع مطالب عاشقانه(دل نوشته) | لینک ثابت


به همین سادگی رفتی..

به همین سادگی رفتی..

بی خداحافظ عزیزم!

سهم تو شد روز تازه

سهم من اشک که بریزم

به همین سادگی کم شد

عمر گل بوته تو دستم

گله از تو نیست

میدونم

خودم اینو از تو خواستم

به جون ستاره هامون

تو عزیزتر از چشامی

هرجا هستی خوب و خوش باش

تا ابد بغض صدامی

تورو محض لحظه هامون

نشه باورت یه وقتی

که دوست ندارم اینو

به خدا گفتم به سختی

من اگه دوستت نداشتم

پای غم هات نمی موندم

واست این همه ترانه

از ته دل نمیخوندم

اگه گفتم برو خوبم

واسه این بود که میدیدم

داری آب میشی میمیری

اینو از همه شنیدم

دارم از دوریت میمیرم

تا کنار من نسوزی

از دلم نمیری عمرم

نفسامی که هنوزی

تورو محض خیره هامون

که نفس نفس خدا شد

از همون لحظه که رفتی

روحم از تنم جدا شد

تو که تنها نمیمونی

من تنها رو دعا کن

خاطراتمو نگه دار

اما دستامو رها کن

دست تو اول عشقه بسپرش به آخرین مرد

مردی که پشت یه دیوار واسه چشمات گریه میکرد


من از تو دل نمی برم

اگرچه از تو دلخورم

اگرچه گفتی تو را

به خاطرات بسپارم

هنوز هم خیال کن

کنار تو نشسته ام

منی که در جوانی ام

به خاطرت شکسته ام


 

نوشته شده توسط مهرشاد در هفتم اردیبهشت 1390 ساعت 18:21 موضوع مطالب عاشقانه(دل نوشته) | لینک ثابت


Любовь

عشق سفيد

تو عشق منی و من در قلب تو هستم
این اولین و آخرین بار بود که عهد عشق را با یک نفر بستم
تو نبودی ، زیر باران ، لحظه غروب  همیشه و همه جا به انتظار تو نشستم
تا تو بیایی و عشق رویاهایم را ببینم ، تا در حسرت داشتن تو نمیرم!
مثل پرنده اسیر نکردم تو را در قفس دلم ، مثل همان پرنده رهایت کردم در آسمان آبی دلم
تا پرواز کنی و من تو را ببینم ، هنوز هم عاشق همیم با اینکه تو در آسمانی و من بر روی زمینم!
به داشتنت عادت نکرده ام ، میدانم تو همیشه هستی ، مثل من که مجنونم ، دیوانه ام هستی ، مثل من که عاشقم ، عهد عشق را با من بستی ، مثل من از دلتنگی ، میبینم که در گوشه ای با چشمهای خیس نشستی
فدای اشکهایت شوم ، نبینم چشمهای خیست را که من با دیدنش از دنیا هم دلگیر میشوم!
تو با احساستر  از احساسات منی که اینک احساساتم اینهمه زیبا شده ، تو چه هستی که با داشتنت  اینک دلم مثل یک دریا شده
دریایی پر از احساسات عاشقانه به تو ،
دریای بی انتهای دلم برای تو ،
تا هر کجایش که دوستی داری برو….
تو نفس منی و جان منی و زندگی من ، دور نشو از کنارم که بدجور میگیرد دل من
قلبت درگیر آرزوهایم، داشتنت شبیه رویاهایم نمیخواهم تو نیزبیپوندی به خاطره هایم
همیشه برایم حقیقت بمان ، حقیقت هم نمی مانی همان رویا باقی بمان
تا به شوق این حقیقت و عشق این رویا زندگی کنم...دوستت دارم همیشه Любовь

گروه اینترنتی سناتور | www.groupsnator.com

 


 

نوشته شده توسط مهرشاد در نهم فروردین 1390 ساعت 19:22 موضوع مطالب عاشقانه(دل نوشته) | لینک ثابت


عشقم تولدت مبارک...

ندیده ای اشک های شبانه ام را برای دوری از تو می ریزند…ندیده ای مرا که سلام سحر گاهم  وشب خوش شبانگاهم را پنهان از نگاه آیینه های رنگ پریده با عطر یک بوسه برایت می فرستم...

ای پاک تر از هر آیینه بی غبار...من گرفتار قمار عاشقانه تو وتو  دلواپس از برگ های زرد پاییز که برگ سبز عشقمان را همرنگ خود کنند...

درخت تنو مند عشق...شیرین تر از عشق تو کجا می توان یافت؟

در این شب تیره  که پر است از دانه های اشک من و آسمان به یاد تو پناه  آورده ام... تو که از همان آسمان برای من آبی تری...

ای خوشبو تر از هر بهار و ساده تر از زمستان برفی...محتاج توام...

جهان کوچک من از تو زیباست...هنوز از عطر لبخند او سرمست...

واسه تکرار اسم ساده ی توست...صدایی از من عاشق اگر هست...

منو نسپر به فصل رفته ی عشق...نذار کم شم من از آینده ی تو...

به من فرصت بده گم شم دوباره...توی آغوش  توای عشق من...

 

تولدت مبارک عشق برباد رفته...


 

نوشته شده توسط مهرشاد در بیست و پنجم بهمن 1389 ساعت 18:34 موضوع | لینک ثابت


رفتی...

آن شب من از فراقت چون ابر گريه كردم

با ياد خاطراتت چون ياس ناله كردم

آن شب تو رفته بودي اما نه از دل من

گر چه تو ترك كردي با گريه منزل من

آن شب ميان گريه رفتم سراغ قرآن

با يك بغل اقاقي رفتم به سويش نالان

آن شب در آرزوي ديدار زلف و رويت

رفتم كنار دريا تا پر زنم به سويت

آن شب گذشت و ديگر نيامدي سراغم

با آن سكوت غمگين در باغ خاطراتم

آن شب و شب هاي دگر گذشت با خاطراتت

اما هنوز گلها هستند در انتظارت

برگرد نفس...

 


 

نوشته شده توسط مهرشاد در هفدهم دی 1389 ساعت 17:10 موضوع | لینک ثابت